تموم شدم
من و تو
همه چی تموم شد
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 18:28 توسط دو عاشق زیر باران
|
همه چیز دیگه تموم شد کاش هنوزم به اینجا سر میزدی
مهرناز مرد
مهرناز پر پر شد
کجایی که ببینی چی به روزم آوردن
همه چیمو ازم گرفتن
دارن میان پدر تو رم در بیارن؟
به چه جرمی؟!
نمیدونی؟
به جرم عشق
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 16:3 توسط دو عاشق زیر باران
|
خسته شدم دیگه خستم کردی بس کن تو رو خدا
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 17:46 توسط دو عاشق زیر باران
|
سلام عزیزم دیگه درسهام شروع شده
نا سلامتی کنکور دارم واسه همینه که دیگه به این کلبهء بارونی کمتر سر میزنم
و دلیل اصلیشم اینه که من دیگه صبح تا شب با توام تموم حرفامو بهت مستقیما" میزنم نیازی ندارم حرفامو اینجا واست بنویسم که مبادا یادم بره
خیلی دوست دارم مسلم عزیزم پسر کوچولوی مامانی من مواظب خودت باش خوشگلم میبوسمت زندگی من
بای بای
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:12 توسط دو عاشق زیر باران
|
عاشقتم عزیز دلم
وای چه احساسی دارم خودمم نمیتونم شادیم رو درک کنم
امروز دو شنبه ست و من و تو بعد ۹ ماه چهارشنبه یا پنج شنبهء همین هفته هم دیگرو میبینیم
وای خدای من زمان کند میگذره
ازت خواهش می کنم این چند روز زودتر تموم شه و منو به محبوبم برسونه اما اون چند دقیقه که قراره هم دیگرو ببینیم خیلی کمه
می خوام که زمان در اون لحظه متوقف بشه
می خوام تو چشات نگاه کنم و بگم که چقدر دوستت دارم
مثل هر بار که خواستم این کارو بکنم اما برعکس حتی نتونستم سرمو بالا بگیرم
نگاهت ضربان قلبم رو بالا میبره
آه خدای من چقدر این نگاه به من آرامش میده
دلم براش خیلی تنگ شده
فکر دیدنت نمیذاره دست و دلم به هیچ کاری بره
امروز از وقتی بیدار شدم یعنی ساعت ۳۰/۹ تا ساعت ۱۳ از جام بلند نشدم
فقط فکر می کردم به تو به عشقمون
بعد از نهارم که اون اتفاق و بازم ۲ ساعت موندن تو رختخواب
خیلی کسل شده بودم به خودم گفتم بسه دیگه پاشو روز تموم شده و تو هیچ کار مفیدی انجام ندادی
اما فقط از جام پا شدم اون فکرا هنوزم تو مغزم هست
گفته بودی بهم زنگ می زنی ۵ ساعت گذشته و تو هیچ تماسی نگرفتی
از خدا می خوام که مواظب عشق من باشه از خدا می خوام کمکش کنه خدایا روی خوش زندگی رو به تنها عشقم نشون بده
ازت خواهش می کنم خدایا از صمیم قلبم آرزو می کنم که به زودی یه روزی برسه که من عشقم رو در آسایش و خوشبختی ببینم شاد شاد شاد
نمی خوام هیچ غمی حتی دور و برش پرسه بزنه
می خوام شادی حاکم بی چون و چرای قلب و زندگیش یعنی زندگیمون باشه
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:12 توسط دو عاشق زیر باران
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:11 توسط دو عاشق زیر باران
|

خدایا ازت خواهش می کنم التماست می کنم که دعاهامون رو مستجاب کنی
خدایا جز تو پناهی نداریم
جز تو کسی رو نداریم
کمکمون کن
خودت می دونی از چی حرف می زنم
می دونی از کدوم دعا حرف می زنم
من باید برم خدا جون
آخه باید بازم دعا کنم
به هر زبونی به هر طریقی
می دونم که می دونی چی تو قلبم می گذره
پس کمکمون کن
تو بزرگ و بخشنده ای تو تنها کسی هستی که می تونی به ما دو تا عاشق کمک کنی
دوستت دارم خدای من با تمام ذرات وجودم
باور دارم که تنها تو می توانی به کمک ما بیایی
می دانم این دستانی را که به سوی تو دراز شده اند و از تو کمک می خواهند پس نخواهی زد می دانم کمکمان خواهی کرد
الهی آمین
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:8 توسط دو عاشق زیر باران
|
تو عوض نشدی من عوض شدم
می خوام دوباره خودم بشم حتی بهتر از قبل
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:20 توسط دو عاشق زیر باران
|
من در همین لحظه منقلب شدم می خوام از نو شروع کنم از اول
می خوام بشم یه عاشق روانی
می خوام تو شهر برم و داد بزنم بگم من عاشقم عاشق مسلم
مسلم خدا خیلی ما رو دوست داره خیلی بیشتر از تصور من و تو
خدا عاشق ماست
افتادن این اتفاق چیزی نیست جز یه معجزه
مدتها بود که به اون دوست عزیزم سر نزده بودم
یه لحظه یه چیزی در درونم گفت چطور تو می تونی به کسی کمک کرده باشی در حالی که مشکل خودت رو نمی تونی حل کنی
دیگه نمی خوام بمیرم می خوام زنده باشم و عشقم رو بهت ثابت کنم
من باورم نمیشه این یه معجزه است خدا جونم یه معجزه
خـدایـــــــــا شکــــــــــــــرت
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:18 توسط دو عاشق زیر باران
|
عزیز دلم وقتی بردنت تو اتاق عمل وقتی بیهوش بودی کسی به قلبت دست زد؟
کسی منو از دلت انداخت بیرون؟!
دست نزد
پس چرا انقدر عوض شدی
۴ ساعتی که تو تو اتاق عمل بودی میدونی چی به من گذشت؟
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:1 توسط دو عاشق زیر باران
|
به شما یک جسم خواهند داد.
ممکن است از آن خوشتان بیاید یا بدتان.
در هر صورت این تنها جسمی است که این بار در تمام عمر خواهید داشت.
شما درسهایی خواهید گرفت.
شما در یک مدرسهء غیر رسمی تمام وقت به نام زندگی ثبت نام کرده اید
در این مدرسه هر روز برای یادگیری درس ها فرصتی تازه خواهید داشت.
ممکن است از این درس ها خوشتان بیاید یا آنها را نامربوط و احمقانه بدانید.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:33 توسط دو عاشق زیر باران
|
دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟ پسر گفت : نه ، نيستي دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟ پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟ پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت : تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي من تمام وجودم از ان توست و قلبم سراسر جايگاه عشق توست. براي تو گريه نميكنم زيرا هرگزبراي لحظه اي از تو جدا نخواهم شد .اين را بدان كه اگر نباشي من نيز نيستم......
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:11 توسط دو عاشق زیر باران
|
مامانی خیلی خیلی زیاد دوستت دارم بیشتر از اون
چیزی که فکرشو بکنی
روزت مبارک عزیزم
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:26 توسط دو عاشق زیر باران
|
چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چرا می خوای اعصابم رو خرد کنی
من میفهمم بستری شدی الهی بمیرم برات به خدا قسم میفهمم
اما تو هم درک کن که من چقدر نگرانتم
چرا انقدر اذیتم می کنی
مغزم درد می کنه
می دونی چقدر استرس دارم؟ تو این هفته کنکور داری و همین ۲ روز پیش عمل داشتی
الهی بمیرم برات
مسلم به خدا تو این ۲ روز انقدر فشار روحیم زیاد شده که اصلا" نمیفهمم چی می گم چه کار می کنم
اون خوابهای وحشتناک
اما نباید به تو بگم چون تو مریضی
دارم از غصه میمیرم نگرانیت داره جونمو می گیره اما وقتی باهات حرف می زنم چیزی نمی گم
سعی می کنم بیشتر باهات بخندم
من تو موقعیت بدی هستم
هیچ کس رو جز تو ندارم
ولی باید غم هام رو واسه خودم نگه دارم
نباید بروز بدم چون عاشقتم چون نمی خوام ناراحی تو رو ببینم
پس چرا تو یه ذره ملاحظهء منو نمی کنی
حتما" دردت زیاده نه عزیزم؟!
الهی بمیرم برات کاش من جای تو مریض شده بودم
خدایا مسلم منو زود خوب کن
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!!
دیگه نمی دونم چی بگم
دارم میمیرم مسلم نجاتم بده
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 10:27 توسط دو عاشق زیر باران
|
آه باران دلم تنگ است
دلم بی تاب و بی رنگ است
باران
باران
بارااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
خدایا دلم هوای بارون کرده دلم هوای اونو کرده هوای مسلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
خدایا پس این دلتنگی کی جاشو میده به دیدار
خسته ام دیگه تحمل ندارم ماه هاست که ندیدمش تموم آرزوهام تموم امیدم به آینده ست
چشم به راه یه مسافرم چشم به راه یه فرشته ام که بیاد و غمهامو با خودش ببره
مسلم پس کی میای پس کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 21:1 توسط دو عاشق زیر باران
|
شنیدن آهنگ love story منو یاد تمام لحظه هایی میندازه که تو پشت خط بودی و من برات این آهنگ رو با ویولن می زدم
مسلم من بعد از اون آهنگ یه عالمه آهنگ دیگه هم یاد گرفتم که شاید قشنگ تر از اون بود اما تو همیشه می گی واسم love story رو بزن
هر چی هست دلیلش دوست دارم که واست بازم همین آهنگ تکراری رو بزنم
می دونی به کسی نگیا
من هر دفه تمرین می کنم این آهنگ رو که جلوی تنها عشقم کم نیارم
اما مثل این که خدا طرف توس
بازم جلوت هول می شم و بدتر از دفهء قبل می زنم
چراااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا نوبتیم که باشه نوبت منه
البته تو هر دفه می گی که خیلی قشنگ بود اما به نظر من یه کمکی ایراد داره
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:42 توسط دو عاشق زیر باران
|
حرف زدن با تو لذت بخشه مایهء آرامشه
اما به خاطر خودت بود به خاطر خودمون بود
مجبور شدم بگم که کمتر زنگ بزن کمتر اس ام اس بده
بهت گفتم حالم خوبه همه چی رو به راهه
تو فقط درستو بخون
دروغ گفتم
حالم خوب نیست
دلم تنگه
دوست داشتم ساعتها با هم حرف می زدیم
اما نگفتم
هر چند با این حال یه کم باهات حرف زدم و وقت عشقمو گرفتم
می دونی عزیزم
من هیچ وقت بهت دروغ نگفتم و نمی گم
اما این واسه خودمون بود
اینجا راستشو نوشتم تا فکر نکنی من آدم دروغگویی هستم
راستی فردا ناهار دعوت شدم خونهء آوا اینا
تعجب نکن
خودتم می دونی که دل خوشی از آوا ندارم
اما زشت بود مامانش دعوتم کرد
می دونی خوبی من چیه؟
اینه که هر چه قدرم دل خوشی از کسی نداشته باشم می تونم بروز ندم
پس فکر نکنم فردا آبروریزی کنم
خدا رو چه دیدی شاید بهم خوشم گذشت
من که سعی می کنم بهم خوش بگذره
کاش تو بودی پیشم
کاش با تو میرفتم بیرون
کاش فردا با هم میرفتیم ناهار بیرون!
کاش.....
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:20 توسط دو عاشق زیر باران
|
به شما یک جسم خواهند داد.
ممکن است از آن خوشتان بیاید یا بدتان.
در هر صورت این تنها جسمی است که این بار در تمام
عمر خواهید داشت.
این یعنی اینکه ما چند بار به دنیا میایم؟!
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:11 توسط دو عاشق زیر باران
|
اگر به زبان انگلیسی صحبت کنید
if you speak English you use the words
از ضمایر مذکر و مونث زیاد استفاده می کنید.
he/him","she/her"and it a lot"
به همین سادگی می شود در مردم افکار غلطی دربارهء خداوند ایجاد کرد.
ano so it is very easy to give people wrong ideas about God
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:2 توسط دو عاشق زیر باران
|
اگر دست از انتظار برای معجزهء باز شدن دریای سرخ برداریم
خواهیم توانست همهء معجزات خارق العاده ای را که خداوند
هر روز در اطراف مان ظاهر می کند ببینیم.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:51 توسط دو عاشق زیر باران
|
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ و زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا تو را نسیه بهشت
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:14 توسط دو عاشق زیر باران
|
گویند بهشت و حور کوثر باشد جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
خیام
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:10 توسط دو عاشق زیر باران
|
اینجا کلبهء باران است
اینجا اسکلهء عشق و آرامش است
اینجا حریم قلب بی تاب من است
اینجا اسارت معنا ندار
من آزادم
من عاشقم
من میخواهم همچو باران باشم
پاک باشم
بی ریا باشم
اینجا زندگی زیباست
نپرس چرا؟!
خودت می دانی هر جا که تو باشی زندگی زیباست
اینجا من از دلتنگی نوشته ام از عشق از تو از زندگی
دوستت دارم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:52 توسط دو عاشق زیر باران
|
اسكله ی ناز چشات
حریم امن قایقم
تو ساعت یه ربع به عشق
عقربه ی دقایقم
گرمی دستای تورو
به صدتادنیا نمیدم
هروقت كه یارم توبودی
بیكسی و نفهمیدم
تو بنددل سلول عشق
حبس نگاتو میكشم
ولی بازم رومیله هاش
عكس چشاتو میكشم
ای قصه ی بی سروته
شعر بدون قافیه
برای مرگ این صدا
نبودن تو كافیه
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:46 توسط دو عاشق زیر باران
|
یه رومان دیگه ام تموم شد
چقدر گریه دار بود 
اعصابم رو بهم ریخته بود همش وسط کتاب از خودم می پرسیدم اگه همچین بلایی سر عشق ما .......
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



دیشب بیدار موندم تا رومان رو یه شبه تموم کنم
یهو از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم به به خورشید خانوم بیدار شده اما این خانوم هنوز نخوابیده
ساعت ۶ صبح بود که من با چشمای پف کرده بعد از خوندن اون رومان خوابیدم
تا...........................ساعت ۱۳.۳۰ بعد اون برنامهء گزینهء ۲ رو دیدم بعدشم مرگ تدریجی یک رویا بعد از نهار ساعت حدود ۳ بود رفتم دراز کشیدم تا شاید فکری به ذهنم برسه که خودمو باهاش سرگرم کنم 
که دیدم به به چه جرم سرگرم شدم خوابم برده بود دوباره ساعت ۶.۳۰ بیدار شدم
اونم با صدای زنگ تلفن الآنم راستشو بخوای میتونم بازم بگیرم بخوابم
راستی مسلم چایی آلبالو میل داری یا نه؟!
من الآن دارم می خورم دست پخت بابا ست!
می دونی اگه بابا رو یه روز تو آشپزخونه تنها بذاری فکر کنم
چایی هندونه چایی اسفناج چایی
...... برات درست کنه آخرشم یه چیز جدید اختراع می کنه میذاره جلوت میگه تو بخور اگه بد بود اون وقت بگو نمی خورم مثل الآن
گفت بیا بخور گفتم نه 
گفت چرا؟
گفتم دستاتو شسته بودی داشتی هسته های آلبالو رو در میاوردی؟
یه جوری نگام کرد که تازه فهمیدم اون از من وسواس تره 
از نگاهش معلوم بود با وایتکس دستاشو ضدعفونی کرده 
منم سریع چایی رو گرفتم و د فرار
اما خداییش الآن که می خورمش تازه می فهمم که نه جدا" خوشمزه است
باید بابا رو تو مسابقات شرکت بدم
نظرت چیه؟
مسلم همهء اینا رو میگم اما به خدا خنده هام زورکیه
بابا دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم برات تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ شــــــــــــــــــــــــــــــــده
دارم میسوزم اما هیچ کس و ندارم که حالم رو بفهمه
تو هم که وقت نداری
فقط بدون که خیلی دوستت دارم خیلی دلم تنگه براااااااااااااااااااااااااااات





+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:55 توسط دو عاشق زیر باران
|
فقط ۹ روز دیگه مونده
نمیدونم چه کار کنم هول شدم گیجم
خدایا کمکم کن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:22 توسط دو عاشق زیر باران
|
دیروز پریشانی خود را به تو گفتم امروز پریشان تر از آنم که توان گفت
خسته ام از این زندگی
از تنهایی
از بی تو بودن
اما تو نمی وای اینو بفهمی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:19 توسط دو عاشق زیر باران
|
میخوام دستامو قطع کنم نمی خوام یادم بیاد
همش می خوام خودمو سرگرم کنم تا یادم بره کیم یادم بره با هر نفس به جهنم نزدیک می شم
میرم رمان می خونم(تمام زندگیم تویی حتی اسم رومان هم به خاطر عشقمون به باران انتخاب کردم)
دستام رو روی صفحاتش می بینم سعی می کنم به صفحاتش دست نزنم آخه باران تمیزه دستای کثیف من پاکی شو لکه دار می کنه
می رم ویولن میزنم وقتی دستام سیمهاش رو لمس می کنه و جا به جا شدن نتها رو زیر انگشتام حس می کنم بی اختیار گریه می کنم
وقتی نقاشی می کنم به خودم می گم این دستای کثیف چطور می تونن یه نقش زیبا از طبیعت خدا رو واسه تو عشق پاک من که تو پاکی بی همتایی بکشن
تو بگو شما بگین
با این دستای کثیف چطور میشه کارای پاک و قشنگ انجام داد
شاید تنها کاری که بشه کرد یه کار کثیف تر باشی
خود کشی
میدونم که یه روز خود کشی می کنم بهم الهام شده
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:47 توسط دو عاشق زیر باران
|
احساس می کنم کثیف ترین موجود روی زمینم
آره درسته من کثیف ترینم
دلت برام نسوزه
برام اشک نریز
زیاد بهم فکر نکن
من لیاقتم جهنمه
تو حق داری حق داری
آخه پاکی کنار آلودگی!
فرشته کنار شیطان!
فرشتهء زندگی من من خیلی بد بختم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:20 توسط دو عاشق زیر باران
|
نمیدونم از کجا شروع کنم
چه جوری بگم
چه جورییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
احساس تنهایی بد جور آزارم میده تو پیشم نیستی یادت هم آرومم میکنه هم نمیکنه
نمیفهمم نمیدونم این دیگه چه مرحله ای از زندگی منه؟ آخه چرا همه چی کسل کننده شده
قبلا"ها خیلی خوب بلد بودی آرومم کنی
قبلا"ها بیشتر دوسم داشتی
الآنم دوسم داری میدونم درکت می کنم مشکل داری سرت شلوغه
اما پس این چه حسیه چه فکریه چه کابوسیه که یه لحظه ام راحتم نمیذاره
هم دلم برای دیدنت طاقت یه لحظه صبر و نداره
هم احساس می کنم که می خوای بیای و بگی که می خوای منو واسه همیشه تنها بذاری
نمی دونم این افکار لعنتی چیه
نمیخوام باورش کنم تو خیلی مهربونی تو اصلا" به من نازکتر از گل نگفتی بدون دیدن هیچ حرکت یا اشاره ای از تو من احمقانه خیال بافی میکنم و آیهء یاس می خونم
خدایا تو بگو من چم شده؟!!!!!!!!!
بی نهایت دوستت دارم
من میترسم میترسم خیلی میترسم
نمی خوام از دستت بدم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:8 توسط دو عاشق زیر باران
|